شمس الدين رشديه
139
سوانح عمر ( فارسى )
تيمچه مظفريست . در جلوخان مروى ، بدست شادروان خان مروى بانى مدرسه در زمان فتحعليشاه ، دو درخت چنار نشانده شده بود ، كه در اين زمان دو درخت بسيار كهنى شده بودند كه محيط هريك قريب سه ذرع بلكه بيشتر هم بود ؛ شاخه افكنده فضاى بزرگيرا گرفته بود . در خانه ما هم دو چنار بزرگ بود البته نه به بزرگى آنها ، ولى در ارتفاع تقريبا بپاى هم ميآمدند . چنان كه رسم كلاغانست به روى درختهاى كهن نشسته مشغله آوازشان فضاى اطراف را پر مىكند . و اگر درختان متعدد باشند زود زود كلاغان تغيير محل داده از درختى بدرختى ميپرند . جلوخان مروى با شمس العماره هم فاصله چندانى ندارد و به پنجاه ذرع شايد برسد . در يكى از اين روزها ، امير بهادر پدرم را احضار مىكند . پدرم ميرود و مىنشيند . امير بهادر پس از سلام و تعارف بپدرم ميگويد ، « شما را چه بر آن داشته است كه كلاغها را دستور بدهيد كه بيايند و بيرق قصر پادشاهى را پاره كنند ؟ » ( معلوم مىشود با مير بهادر گفتهاند كلاغها از منزل رشديه ، مدرسه حيوة جاويد ، برخاسته يكسر بسراغ بيرقها ميايند و آنها را پاره ميكنند ) رشديه مىبيند كار خيلى خرابست . خودش را گرفته با طرز اعتراض ميگويد ، « شما را چه بر آن داشته است كه در تكيه دولت تعزيهخوانى كرده در موقع گشودن در ازدحام جمعيت سه بدبخت را زير دست و پا به كشتن دهيد ؟ » ( كه سه روز قبل اين قضيه اتفاق افتاده بود ) امير بهادر ميگويد ، « بلى اين عمل غلطى بوده است . ما هم از فردا در را نمىبنديم . يا اگر بستيم تا خاتمه تعزيه باز نميكنيم ، كه چنين كارى پيش نيايد » . رشديه هم ميگويد ، « ديگر كلاغها بسراغ بيرقها نخواهند آمد . » از قضا ديگر نرفتند . چنين اشخاصى مشير و مشار و مستشار محمد عليشاه بودند . آيا كارهاى آنها ممكن است بهتر از آنها باشد كه ميكردند ؟ آنكه شيخش اينچنين گمره بود * كى مريدش را به جنت ره بود همين امير بهادر كه يكى از شيرينكاريهايش را شنيديد ، سپهسالار محمد عليشاه و بزرگترين مشير و مشار او ، شاهكارهاى فراوانى دارد كه البته كموپيش آن را شنيدهايد و البته محمد جعفر قهوهچى خاصه او را هم ميشناسيد . اين امير بهادر بسى از اشعار شاهنامه را حفظ بود ، در موقع بيكارى براى سرگرمى لباس رستم را ميپوشيد ، و سطوت السلطنه برادرزنش را لباس اشكبوس به تن ميكرد ، و باهم به همان آئين قديم جنگ ميكردند ، و گفتگوشان هردو از اشعار فردوسى بود . در اين نمايشها خودش هميشه رستم ميشد و سطوت السلطنه بيچاره بود كه بايد بهر لباسى درآيد ، و بدست رستم آفاق مغلوب شود . در وصف حالش شعرى ساخته بودند كه بند اولش اينست : من سپهسالار جنگم يللى * فارغ از ناموس و ننگم يللى وقت دعوا چون پلنگم يللى * كرده قليان سينهتنگم يللى « اى محمد جعفر تزاول قليان گتى » ( تركيبى است - اى محمد جعفر زود باش قليان بياور ) .